تبليغاتX
د لونګو دريڅې
ادبي او فرهنګي وېبلاګ
 لنډه كيسه: دريا نوش

نویسنده: صدیق الله بدر

دریا نوش

 

غرور، تمام وجود "زرین" را فراگرفته بود. قلبش لحظه به لحظه هوا می گرفت؛ میل نوشیدن و باز نوشیدنش دو چندان می شد و پیهم سگرت روشن می کرد. موتر پجرویش را که از نوع آخرین مودل آن بود، در گوشه اي بریک نمود و از سویچبورد موتر، بوتل کلانی را کشیده و زمزمه کنان با خود گفت: "ناپلیون، ناپلیون! تتو کتی نودوشش مردارش! او هم خات گفت که بری زرین دوا دادیم، تتو ایره دوا میگن! تو کی دواره میشناسی؟"

  با این حال، زرین سر بوتل را باز کرد ولی قبل از آنکه لب به بوتل ببرد، دست چپش را در هوا دراز کرد و با خود گفت: "نی! ناحق به او بیچاره تتو گفتم، دوایش کم کم اثر داره، چندان بود نبود؛ خو باز هم یک کمی دیگه."


بشپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــړ مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــطلب
|+|ليكوال: صديق الله بدر88/08/17  |
 
 
پورته